تبليغاتX
بی همتا
امروز کمی عصبی شدم!
دلیلش هم معلوم بود، بی توجهی و بی فکری مسئولین بی مسئولیت و بی فکر!
از بچگیم به تاریخ و عناصر تاریخی ، حالا هر جا می خواد باشه! علاقه زیادی به جاها و چیزای تارخی داشتم و دارم. یه مدت قبل شاید حدود یک سال و نیم قبل، شهرداری تنکابن تصمیم گرفت یک زیر گذر و تقاطع غیر هم سطح واسه تقاطع حلال احمر و دکتر شریعتی بزنه! دقیق کنار پل قدیمی و بزرگ تنکابن که به نظر من اولین مظهر مدنیت مدرن این شهره.
از همون موقع کلی حرف و حدیث درست شد که پل خراب میشه و این حرفا! منم خیلی این جریان واسم مهم شد، با یکی از دوستان که مجری یکی از پلهای تنکابن بود صحبت کردم دیدم که نظر ایشون هم به عنوان یکی از کارشناسان شهرداری تنکابن همینه!!!!! ولی چه می شد کرد که شهردار و فرماندار پافشاری می کنند! 
خلاصه خیلی ها به سازمان میراث فرهنگی نامه نوشتندو پیغام و پسغام!!جالب اینه که رئیس سازمان میراث فرهنگی کشور خودش توی همین شهر بزرگ شده! و موقعیت دقیق رو میدونسته به این آقا هم نامه نوشتند و ... دریغ...، خب بورکینافاسو لابد مهم تر بوده!!!! و کار به استانداری مازندران کشید!!! و از اونجا که این استانداری محترم واقعا به غرب مازندران توجه داره!!!!!!!!!  کار به جایی نکشید و ورود امام جمعه شهرستان!!( که واقعا حدود 100 سالی از زندگی عقبه!!) مهر باطل بر تمام این پیغام و پسغام ها زد!!!!! ( بنا به استدلال ایشان!! آثار باستانی به چه دردی می خوره!! نماز جمعه باید شلوغ باشه! - خیابان دکتر شریعتی به مصلی منتهی میشه)
حالا پایه های پل بعد از فقط حدود شش ماه از بهره برداری این زیر گذر ترک ور داشته! و این میراث مدنیت تنکابن داره خراب میشه! باورن چند روز اخیر هم مزید بر علت شده!  به نظر شما حیف نیست که ما مسئولین اینقدر بی فکر و عقب مونده داریم!!؟؟
خداوند به ما رحم کند!


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0:0 توسط الگوریتم |

مالتی پلکسر وجودم خوب کار نمی کنه تازگیا! 
معاینه فنی ماشینم هم تموم شده! الان 3 روزه!!!!!
امروز داشتم به این فکر میکردم جبر بولی خیلی قشنگه! ولی تدریسش مزخرفترین کاریه که میشه انجام داد! 
NAND & NOR اینا یکی از جالب ترین کلمات واسه من هستند! حالا بعدا" می گم چی هستن! (بچه های برق و کامپیوتر و آی تی و اینا!!! می دونند!)
دارم روی الگوریتم های جستجوی باینری کار میکنم! در واقع بهینه سازی الگوریتم ها برای دیکد کردن رمز!!
تحلیل مدار های الکتریکی و ساده سازی توابع ، ارتباط بین سخت افزار و نرم افزار!!
انگار زندگی جدید هم اینا رو دوباره با خودش آورد، 
می بینید چقدر کار سرم ریخته؟
تدریس دوباره، از این فضای امنیتی دانشگاه ها بیزارم!
مگه من مدرس اخلاقم که هر روز توی پورتالم یادآوری می کنید سر کلاس حرف سیاسی نزنم؟؟؟
اصلا من حرف سیاسی می زنم؟ اینجوری تحریک میشم برم توی سیاست خب!!
توی اتاق اساتید هم که انواع حالات رهبر معظم رو گذاشتن!
"" دارم آهنگ والا پیامبر...  فرهاد رو گوش می دم!!""
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 22:30 توسط الگوریتم |

بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي

آهنگ اشتياق دلي دردمند را

شايد كه پيش ازين نپسندي به كار عشق

آزار اين رميده سر در كمند را

بگذار سر به سينه من تا بگويمت

اندوه چيست عشق كدامست غم كجاست

بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان

عمري است در هواي تو از آشيان جداست

دلتنگم آن چنان كه اگر ببينمت به كام

خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت

شايد كه جاودانه بماني كنار من

اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت

تو آسمان آبي آرام و روشني

من چون كبوتري كه پرم در هواي تو

يك شب ستاره هاي ترا دانه چين كنم

با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو

بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب

بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند

خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب

یادت می آید؟!! آخرین نامه ات هم همین را نوشته بودی! اینکه این شبها به خوابم می آیی و خندانی، خوشحالم می کند. تو عروج کرده ای!!!
تولدت مبارک ای فراموش ناشدنی من، تولدت مبارک.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:6 توسط الگوریتم |

سلام

آخرین باری که چیزی نوشتم دهم مرداد ماه بود! توی این مدت که نبودم خیلی اتفاقا افتاد
یه زندگی جدید رو شروع کردم. چندتا گرفتاری خیلی بزرگ که از قبل ترها باقی مونده بود و بهشون رسیدگی نمی کردم رو از بین بردم. یه دستی به سر و روی شرکت کشیدم و چندتا تصمیم هم واسه ادامه کار و درسم گرفتم. این ترم دانشگاه درس ورنداشتم تا یه کمی خودم رو از نظر علمی تقویت کنم و بتونم با قدرت بیشتر و بازده قابل قبول تری کارم رو ادامه بدم.

این مدت نت خیلی کم اوممدم و اگه اومدم هم سعی کردم به همتون سر بزنم. امیدوارم کوتاهی من رو ببخشید و بزرگوارانه مثل همیشه با من برخورد کنید.
ماه مهر اینجا هم مثل هر سال با بارون شروع شد. اینجا بودی ماه مهر بوی بارونه و سبزی.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:51 توسط الگوریتم |

دوباره سلام به همگی
معذرت می خوام که نتونستم بهتون سر بزنم،
این روزها کارهای زیادی واسم پیش اومد،  دوتا سفر تقریبا راه دور داشتم که به خیر و خوشی تموم شد و کارها انجام شد،
در مدت مسافرت  یک کتاب تقریبا کوتاه خوندم، " پیشگوی نفرین شده"  اثر چینگیز آیتماتف. جالب بود و ... خب خودتون برید بخونید دیگه! البته با یک فال کتاب این دفعه دیگه رابینز نیومد! "پاییز پدر سالار" اثر گابریل گارسیا مارکز بود که اومد زیر دستم و خوندمش!
توی این مدت پر کاری واقعا" خسته شدم،  کار نوشتن کتابم هم همین دیشب تموم شد و واسه ویراستاری فرستادمش پیش یکی از دوستان خوبم،  
ترم بعد بنا به دلایلی تدریس ور نمی دارم و  این رو به  آموزش هر دو تا دانشگاه خبر دادم و میشه گفت یه جور مرخصیه!
................................
دیشب رفتم کافی شاپ ی که همیشه می رم، معمولا  چای سبز می گیرم، و اونجا تا می رم خودشون واسم میارن، دیشب حس تلخی هم داشتم، دنبال یه چیز تلخ تر می گشتم،  وقتی امید چای سبز رو واسم آوورد و گفت مثل همیشه! گفتم: این دفعه نه! قهوه ی اسپرسو لطفا" !  دوست داشتم تلخی رو حس کنم،
قهوه رو آورد ، ولی اصلا تلخیش رو حس نکردم،
شاید خیلی تلخ بودم!  خودم!
..............................
دوست دارم  برم  توی باغچه و با گل ها سرگرم بشم،  
روزهای ابری که میاد  هم خوشحالم هم ناراحت، خوشحال چون ممکنه بارون بیاد و من اگه بارون نبینم به احتمال چندین درصد!!  حالم خراب میشه! ولی ناراحتم چون آسمون رو یه کمی از دست میدم!  و تلسکوپم  یه کمی بیکار میشه!!!
..............................
ممنونم که به یادم هستید
ب
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:38 توسط الگوریتم |

برمی  گردم!!!
+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 21:2 توسط الگوریتم |

سلام به همه ی دوستان
ایام به همتون مبارک
عذر خواهی بابت تاخیر و نبودنم
به قول یه دوستی ترافیکه دیگه! نمیزاره سر وقت برسیم!!
البته اینجا ترافیک امور روزانه بود و بس!
چند روزی کوه بودم و جای همتون رو خالی کردم.
حالم خوبه و خبرهای خوب هم در راه!
شرکتم جواز واردات قطعه رو گرفت! بعد از هشت خان دولت!!!
یکی از برنامه هاییکه نوشتم کاندیدای بهترین برنامه ی امنیتی ـ تجاری شد
یکی از مقالاتم توی یکی از همایش های اروپایی در بخش غیر حضوری کاندیدای کیفیت بهره وری شد.
بعد از مدتها دوباره ساز دست گرفتم و دیروز توی عروسی پسرعموم که حکم برادرم رو داره صدای سازم رو در آوردم!  
  و نگاهم به خیال روی تو بود ....
و صدای به وصال روی تو بود...
(شاید فایل صوتی صدای نچندان قشنگم رو یه وقتی گذاشتم)
و خیلی خبرهای دیگه که حالا بعد حتما بهتون می گم.
ممنونم که این مدت فراموشتون نشدم و بهم سر زدین.

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 16:31 توسط الگوریتم |

اینجا ارتفاعات دوهزار تنکابن!! کمپ داکو ، 2300 متر بالاتر از سطح دریا
از عصبانیت خبری نیست!
و من اینجا راحت تر از هر جای دیگه،
شاید یه مدت اینجا بمونم، نت نمیام، چیزی نمی نویسم، ولی خوبم...
دلم واسه همتون تنگ میشه،
دکتر اینجا به جات به  آسمون نگاه می کنم، به جای همتون نفس می کشم و به یاد همتون هستم.
تلسکوپم همراهم هست، و دوربین...
........................................................
* و خدا اینجاست ، عطرش را حس می کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12:13 توسط الگوریتم |

عصبانیت میدونید چیه؟

می دونم که می دونید!!
من الان عصبانی ام!
آخه چرا وقتی 10 بار میگم اینجوری نکنید با من! بازم رفتارتون تکرار میشه؟
حس کردم به شعورم توهین شده!
.........................................................
امروز سه بار عصبانی شدم! یک بار کتک خوردم! یک بار کتک زدم! از سر قلدری و انتقام کتک نزدم! دفاع از خودم بود! طرف زد به جلوی ماشینم ، پیاده شدم گفتم واستیم افسر بیاد! اونم پیاده شد، نه گذاشت نه برداشت خوابوند زیر گوشم! گفتم چرا میزنی؟؟ اومد مشت بندازه! (نه اینکه قد قوارم نشون نمیده که بزن باشم!) لگد خورد! دوباره اومد مشت بندازه! اینبار چندتا لگد خورد ! رفتیم کلانتری، (ببین پامون چطوری به کلانتری باز شد!!) یه خورده طرف کری خوند! افسر نگهبان هم شرح ماوقع رو از اون سربازه که اونجا بود شنید، به طرف گفت اگه بفرستمتون دادسرا اون طرف باید جریمه شه ! و اونم دید که اوضاع جور دیگه ای شده! بیخیال شد و من هم بیخیال!
* اگه یک بار قبلش عصبانی نشده بودم مطمئنم که هیچ وقت نمی زدمش!
این روزا چقدر داره زدن یادم میاد! هر چند خیلی نارحتم که زدمش! از من بعید بود!
** دلیل سوم عصبانی شدنم! این بود که چرا عصبانی شدم!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 21:31 توسط الگوریتم |

از فیثاغورس (پیتاگورس) پرسیدند رفیق کیه؟
جواب داد: “کسی که من دیگریست بدان گونه که ۲۲۰ و ۲۸۴ هستند.

حالا شما فکر میکنید رفیق کیه؟
............................................
دلم واسه بعضی از رفیقام خیلی تنگ شده، بعضیاشون رو میدونم دیگه نمی بینم هیچ وقت! بعضیاشونم نمی دونم که می بینم یا نه! ولی سعی میکنم همشون رو با چشای بسته ببینم گاهی!
*چرا بعضی رفاقت ها گاهی خیلی سخت میشه؟؟؟
**کسی پاک کن نداره؟؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:30 توسط الگوریتم |

راند اول :خبر!
از چندتاشون بی خبرم! از چندتاشون خبردار!!
جلو اوناییکه خبر دارم ، آزادم! و اونایی که خبر ندارم، شاید خبردار!!!
دعا میکنم بیان! دعا میکنم باشن، دعا می کنم سالم باشند!
.........................................
راند دوم: صندلی!
بچه که بودم با پدرم که میرفتم دفترش، همیشه دوست داشتم از اون صندلی چرخ دارها داشته باشم!! نمی دونم چرا؟!!
بعدترها که خودم از اون صندلی ها داشتم دوست داشتم بزرگترش رو داشته باشم!!

بزرگترش رو که خریدم ، دوست داشتم جک هم داشته باشه! جک دارش رو خریدم! ولی هیچ حسی نداشتم! چون هیچ حسی از نشستن روش نداشتم!! اینا گذشت....
امروز صبح توی دفترم داشتم فکر میکردم و به پشتی صندلیم تکیه دادم ، اینقدر رفتم توی فکر یکی که زیادی به چیزی که نباید تکیه کردم!!! وقتی به خودم اومدم روی زمین بودم و منشی و آبدارچی!! بالا سرم!
به صندلی های دنیا نمیشه تکیه کرد!!

.........................................
راند سوم :تمرکز خیال!
یه مدته گوشیم جا می مونه! یا توی دفتر! یا توی ماشین! یا توی خونه و....
چند روز هم هست دنبال لامپ حبابی با مصرف 25 وات میگردم!! کسی نداره؟؟؟
دیمر چراغ مطالعه ی توی خونه خراب شده!
شماره ی چشمم هم رفته بالا!
تمرکز خیالم کم شده! شاید...
...........................................
راند چهارم: فال کتاب!! دوباره!
این فال کتاب بود که قاصدک گفت!
دوباره انجام دادم! انگاری این رابینز پیله کرده اساسی!!
این دفعه UNLIMITED POWER
حداقل یه تنوع داره! زبان اصلیه!!
راستی سوادم کم شده! SQL داره یادم میره!!
...........................................
راند پنجم: ناک دَون!!!
زدم توی چونش! فکر نمیکردم بخوره زمین! داور تا 10 شمرد! بلند نشد! کارش تموم بود!
این آخرین باری بود که برای انتقام یه نفر رو زدم! به پشت افتاده بود روی زمین! وقتی دستم بالا رفته بود اصلا" یادش نبودم! دستم که اومد پایین، دیدم هنوز افتاده و هنوز کسی حق ورود به شیابجانگ رونداره! رفتم بالا سرش، خون روی زمین بود و با دست چونش رو گرفته بود! فکش جادر رفته بود! از دهنش خون میومد!
از خودمم بدم اومد! چون برای مسابقه پا ننداخته بودم! انتقام ضربه ای بود که دوماه قبل به من زد!
واسه گرفتن مدال هم نرفتم توی جایگاه! و قسم خوردم دیگه هیچ وقت هوگو نپوشم!!
و اینجوری بود که خودم رو ناک دَون کردم!
* امروز صبح که دیدمش و با هم کلی خندیدیم ، یاد اون روز افتادم!
** از اون جریان 6سال میگذره! و من و یاسر خیلی با هم رفیقیم!
...............................................
*** از یکی خبر ندارم! نمی دونم چرا خبر نمیده از خودش تا نگران نباشم!
از یکی هم خبر دارم و نگرانشم!

**** از این قاصدک کسی خبر نداره!؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 15:58 توسط الگوریتم |

کلی گشتم!
بعد از حدود یک سال خونه ی این فامیل و اون فامیل رفتن تونستم به یه جاهایی برسم!
امشب کتاب کلاس ششم ابتدایی مادربزرگم رو که خدا رحمتش کنه پیدا کردم. چاپ کتاب سال 1341 هجری قمری بود! یعنی حدود 90 سال قبل.
مادر بزرگی علیمی داشتم. ندیدمش ، ولی همیشه واسم زندست، همیشه حسش کرده و میکنم. 31 ساله که فوت کرده، و معلم بود و اون موقع تحصیلات عالیه داشت. عکس و چندتا کتاب از پدربزرگ مادرم هم پیدا کردم و این مرد ناشناخته رو که خیلی هم عمر نکرد ، کمی بهتر شناختم، مردی که در 24 سالگی اجازه ی اجتهاد داشت و هنوز هم خیلی از بزرگان می شناسنشون، ...
همه ی اینها منو به فکر فرو برد، که بشر چقدر میتونه وجود خودش رو ارزشمند کنه.
....................................................
امروز رفتم کوه، با سه تا از دوستان، خوب بود، هوا عالی و جای شما خالی.
راستی شما هم فکر میکنید انسان بودن یک افتخاره؟ (انسان واقعی بودن ها !! )

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 1:5 توسط الگوریتم |

یه مدت نیستم!

من و خودم دو تایی می خوایم بریم اونجا!! وقتی رسیدیم اونجا، دیگه اونجا اونجا نیست! میشه اینجا! و اونوقت اینجا میشه اونجا!
آدما همیشه می خوان برن یه جایی غیر اینجا!

..............................................................

گفتم یه مدت نیستم
نوشته ی بالا رو هم که اینجا و اونجا نوشتم فقط بخونید!

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:3 توسط الگوریتم |

خیلی وقت بود که کتابفروشی نرفته بودم، حدود 3هفته یی می شد! دوتا کتاب جدید! حالا چی بود ...
دیروز لیست نمره ها رو تحویل آموزش دادم! واسه تابستون هم درس ور نداشتم!در ضمن نمی دونم چرا همینجوری الکی اون دو نفری هم که توی اون درس که دوتا پست قبلی گفته بودم رو هم پاس کردم! (دیگه خوش به حالشون ولی بهشون میل زدم و گفتم با من تماس بگیرن!! تا بگم پاسشون کردم و یه کم پایشون رو قوی کنن و یه پروژه بدم بهشون تا انجام بدن چون اگه انجام ندن ترم بعد هم با منم درس دارن ناگزیر! اون وقت دیگه واسشون بد میشه!!!)
دیروز هم اینجا خیلی گرم بود، توی همین گیر و دار، کولر مرکب بنده هم بهونه گرفت و قطع شد! و من موندم و گرما، و حس همدردی با مرکب سواران بی کولر! و بعد از مدتی جایی نگه داشتم و خودم دست به کار شدم و متوجه شدم کانکتور های زیر داشبورد! قطعی دارن و بازشون کردم و خلاصه باز نسیم کولری....راه افتادم و بعد از چند دقیقه! " آآآآآآآیییی نسیم کولری ... قطع شد!!" و مجددا" با دقت بیشتری به ترمیم سیستم برق رسانی اتومبیل پرداختم! و دیگه تا خود خونه " باز نسیم کولری!!!"
دیشب خواستم بخوابم باز صدای این دکل آرتزین اومد توی گوشم! خدا خودش رحم کنه!
فردا صبح هم می خوام برم کوه، کنار(شکار نه ها!!) آهو.... منتها تفنگ هم با خودم می برم! چون گاهی اوقات با شلیگ به سوی این آسمان!!! کمی آرام میشوم!! (دکتر هر وقت یکی رو پیدا کردی جای خودت خبرم کن با هم بریم!!)

راستی! تا یادم نرفته بگم " خدا همین نزدیکی هاست"
..................................................................................
نوشته ست دیگه! خواستم بگم احوالات این روزهام رو!


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 22:29 توسط الگوریتم |

از صدای دکل چاه آرتزین بدم میاد!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:26 توسط الگوریتم |

و من ساعت رو بر می دارم!

از زمان بدم میاد!

سردرد داره منو دیونه میکنه!
..........................................................

امروز برگه ها ی بچه ها رو رفتم گرفتم! 7-8 روزی میشه امتحان دادن، 45 تا برگه تصحیح کردم! 3تا 20 داشتم؛ دچار ای ول گفتن شدم به بچه ها؛ 5تا افتاده! که 3تاشون رو پاس میکنم، اون دوتا هم 9/5 .
این تازه یه درس بود! مونده تا با تصحیح اوراق بنده اوراق شم!
خداوند به تمام طالبان علم رحمت بفرستد.

چشام رو بستم، دستم رو کشیدم روی قفسه کتابخونه! دو ردیف بالا، پنج تا پایین، باز یکی بالا و بعد نمی دونم چندتا بالا و پایین.
یه کتاب اومد زیر دستم. "بسوی موفقیت بی پایان" از آنتونی رابینز!!
دوباره می خونمش! ارزشش رو داره، هر چند دوست داشتم این انتخاب یه کتاب دیگه باشه. خواستین شما هم بخونید.! (فردا صبح می خونمش!)
*امروز عکس یکی رو دیدم که از ته دلم دوستش دارم!!!


+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 1:38 توسط الگوریتم |

امشب شب آرزو هاست...
خیلی آؤزوها همه دارن! منم دارم! به قول یکی شونصد تا! شاید هم زیادتا!
کلی آرزو واسه خودم ردیف کرده بودم! ولی رسیدم به یه آرزوی بزرگ! که عیارش از همشون بیشتره!
میگن یه خوشی بزرگ ارزش هزارتا خوشی کوچیک رو داره!خب لابد داره دیگه!
دوست دارم امشب تا صبح فقط بگم
اللهم عجل لولیک الفرج

کاش آرزو هایی کنیم که بعدها وبال گردنمون نشه!

................................................................................

* من این شب رو سالهاست که می شناسم، ولی توی ایران، روی زبون افتادناش رو میشه تا حدی مدیون یه نفر دونست که شاید توی حال و هوای این روزا خیلی به یادش نمیافتیم.
جای فرزاد این شبا خالیه.
هر چند خودم کلی بهش ایراد وارد می کردم و می گفتم نقص داره خیلی کاراش! ولی کیه که بی نقصه؟؟

** درسته که دوست دارم فقط این آرزو رو بگم! ولی این شبا بیشتر حکم یه سکو رو دارن، وگرنه امشب هم شبی است از شب های خدا! ولی علامتگذاری شده تا یادمون باشه، یه همچین شبی می شه خودمون رو خالی کنیم، اگه نه که خدا همه ی حرفامون رو می دونه.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 16:58 توسط الگوریتم |

دعای ندبه. دعایی که به عقیده ی من زیبا ترین دعای شیعه هست و تمام تعالیمش رو داره.
کاش آقا بیاد، خیلی زودتر از اونی که ما فکرش رو کنیم

این الحسن این الحسیناین ابناالحسین صالح بعد صالح و صادق بعد صادق....

این البقیة الله التی لاتخلوا من العترة الهادیة این المعد لقطع دابر الظلم این المنتظر لاقامة الامت و العوج...
این طالب بدم المقتول بکربلا ...
این ابن النبی المصطفی و ابن علی المرتضی...

یا مولی و الی متی و ای خطاب اصف فیک...

به امید شنیدن فریاد انا بقیة الله و درک کردن آن روز که انشاالله خیلی هم دور نباشه.

...................................................................
متن دعای ندبه به همراه ترجمه

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 0:6 توسط الگوریتم |

امروز دانشگاه مازندران چه شد؟؟

باز هم ضرب و جرح دانشجویانی که هیچ گناهی نداشتند جز دانشجو بودن و بی گناه بودن!

و چرا؟ عوامل اصلی همواره پشت پرده می مانند؟

دانشجویی که سلاحش قلم است! آیا لازم است برای مقابله با او ارتش هم وارد عمل شود؟
می خواهم بدانم نیروی مردمی بسیج ضابط کدام ارگان است؟ آیا ضابط قضایی عام است؟ اگر بله! چرا آموزش کافی نمی بیند؟!
چرا اینگونه وارد عمل می شود؟ چرا امنیت فکری دانشجویان برای امنیتی کردن فضای دانشگاه بهم می ریزد؟
چرا امتحانات دانشگاه مازندران برای امنیت دانشجویان و آرام سازی فضای دانشگاه معلق نشد؟
من سوال دارم!
چرا جناب پروفسور علیزاده رئیس محترم دانشگاه مازندران در تمام مدتی که به دنبالشان بودیم تا قائله را بخواباند در دسترس نبود؟

مسئولین محترم ایمان بیاورید که مسئولید!
مسئول خوب بودن فقط شعار دادن نیست!
سیاستمدار بودن فقط شعار نیست! کیاست لازم دارد، و خیلی چیزهای دیگر، چرا مقام اول اجرایی کشور در مراسم به اصطلاح جشن میلاد زهرا(س) به آشوب ها دامن می زند؟ و جالب آنکه آشوب ها به نام دیگری ثبت می شود!!
مردم ما متوجه می شوند دیگر انسان خوب بودن، یقه ی بسته و استفاده از عطر تیروز نیست!
امیدوارم دیگر به ساحت دانشگاه توهین نشود، و این انتظار قبل از هر کسی از دانشجویان است،
18 تیر 78 هنوز در ذهن ها هست!
دوست دارم بدانم دولت محترم! با عوامل 25 خرداد88 چه می کند!
کوی دانشگاه ، همچون ناموس فرهنگی دانشگاهیان ایران است. و دانشگاه والد برتر این ناموس.
از ارزش ها دفاع کنیم.

......................................

راستی، سردار جوان مملکت ما! امیر سرتیپ یکم پاسدار احمدرضا رادان ، با آن همه سابقه ی مدیریتی درخشان، در مبارزه با افراد ناشناس و مخل آسایش ، کجاست تا با مخلین آسایش مردم طرحی یا برنامه ای بدهد؟ یا اینکه بگوید این ها که معلوم نیست نظامی اند یا نه! ولی امکانات نظامیان را دارند! چه کسانی اند؟!
آقای سردار رادان، سردار احمدی مقدم، و سرداران رشید ایران! ایمان بیاورید که شما در این امور نیز مسئولید.

لینک های زیر رو حتما ببینید.

خشونت تمام‌عیار و سرکوب وسیع در دانشگاه‌ها؛ چرا و با چه هدف؟

تلاش حامیان .... و یک ارگان نظامی برای گسترش آشوب

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 1:10 توسط الگوریتم |

الملک یبقا بالکفر و لا یبقا بالظلم

ملک با کفر می ماند ولی با ظلم نه!

ولی فقیه من، تو را دوست دارم، تو را که زیبا می خندی! تو را که زیبا سخن می گویی، تو را که چون منی! تو را دوست می دارم، نه چون رهبری! نه چون سیدی! نه چون ،چون منی!

تو را دوست دارم، چون آرامی، و خیلی چون های دیگر!!

رهبر عزیزم، شما که مردم را می دیدید! نمی دیدید؟ رنگ سبز را! نمی دیدید؟
شما که می شنیدید! حرفهای عالیجنابان را نمی شنیدید؟
شما که حس می کردید! درد مردم را حس نمی کردید؟!

چرا نام شما ابزاریست برای سرکوب هر کسی که حرفی می زند؟ چرا نام شما با یک پیشوند "ضد" به عنوان برچسبی بر پیشانی کسانی می نشیند که شما را دوست دارند؟
شما که منافق را خوب می شناسید! حرف نمی زند! از پشت خنجر می زند! بر پشانی منافق هم می نویسند " ضد ولایت فقیه" و اکنون برچسب ساخته اند! برچسبی که از جایش کنده هم نمی شود! بر چسبی قرمز! با عنوان " ضد ولایت فقیه " و بر پیشانی دوستان شما و ملت می چسبانند.
رهبر من! تو آنی که من راهرو تو هستم و بودم! چون با خود این استدلال را داشتم که تو حتی اگر من نبینم هم آنقدر راه را میدانی که اشتباه نروی و هم آنقدر سخاوتمندی که مرا به راه درست میبری!

رهبرم! این روزها اتفاقاتی افتاد که حرفهای بعضی دیگر را که قبلا می شنیدم جدی گرفتم!
یادم می آید روزی در دانشگاه سوالی شنیدم! جواب دادم!
جوابی از روی مطالعه! فردا به محض ورود به دانشگاه حراست مرا فراخواند! که چرا دیروز جواب دادی!؟
رهبرم! دانشگاه محل بحث است، و من انسانی هستم آزاد، به آنها گفتم پاسخ این است و آنها برچسبی در دست آماده بودند تا پیشانی ام را قرمز کنند! برچسب را چماق بر سرم بکوبند! و به من گفتند " اینها ضد ولایت فقیه است، شما ضد شریعت هستید"!!! اینها را چه کسی گفت؟ کسی که می شناسمش! کسی که بارها در جوانی اش مست بودنش را با چشمانم دیده ام و از بد مستی اش موقع تذکر دادن به او مصون نبوده ام! کسی که حتی پدرش نیز مانند او بوده است!
و من کی ام؟ هر چند از قدیم گفته اند " از فضل پدر تو را چه حاصل..؟" ولی می گویم، از فضل پدر مرا کتابخانه ای حاصل شده است، مرا بینشی حاصل شده است و خیلی چیز! های با ارزش دیگر!
من ! کسی که هم تحصیلاتم دانشگاهی است هم حوزوی! من که مرا آیت الله زاده می دانند! و شما هم می دانید!
رهبرم! شما ولی فقیه اینها نیستید! چون سخنان من در تناقض با شما نبوده و نیست، ولی چرا ؟ چرا؟ و باز هم چرا؟
چرا انقلاب به این سو می رود؟ آیا باید فاتحه ی انقلاب را بخوانیم؟ شاید بله!
کودکانی که هنوز فرق گفتار و نوشتار را نمی دانند! و خیلی چیز! های دیگر!
رهبرم! نامه ی یک نفر که تنها در میان شاید 5میلیون نفر خواننده داشته باشد اوضاع را متشنج می کند یا سخن گفتن در رسانه ی به اصطلاح! ملی!؟ که بعد از کمی فروکش کردن باز هم به اصطلاح آشوب در محل همان به اصطلاح آشوب! گفته می شود؟
رهبرم! شما هم رهبری داشتید! آیا ایشان هم اینگونه برخورد می کردند؟
رهبرم! شما مدام نام رهبر خود را می برید، در حالی که این روزها کمتر کسی نام شما را مدام بر زبان دارد!
یادتان می آید؟ چهار سال پیش عده ای گفتند" ما با براندازی نرم نظام مقابله کردیم و پیروز شدیم" براندازی نرم یعنی چه؟ براندازی؟ از سوی چه کسانی؟ کسانی که همان رهبر شما فرمود زنده اند تا نهضت زنده است؟ یا کسی که همان رهبر شما او را فرزند فاضل و دانشمند خود خوانده بود؟
چرا دیگر در کتابهای درسی بخشی از وصیت نامه ی آن رهبر بزرگ نیست؟ و چرا آن رهبر بزرگ را با کوچکی کاملا" کوچک مقایسه می کنند؟ آن هم قیاسی که به راستی مع الفارق است!
رهبرم! اگر بگویم ، این شمارشی که بود دریاییست! می توانم گفته ای که از بزرگی حدود 9سال قبل شنیدم برایتان بگویم!

" دریا هر کسی را می برد! ولی نهایتا اگر با دریا نباشد، همین دریا جنازه اش را پس می دهد"

رهبرم، دریا با بیگانه اش شوخی ندارد!!

..............................................................................

* اگر پست رو نخوندین نظر ندید لطفا"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:3 توسط الگوریتم |