بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد كه پيش ازين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده سر در كمند را
بگذار سر به سينه من تا بگويمت
اندوه چيست عشق كدامست غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمري است در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم آن چنان كه اگر ببينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي ترا دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب
بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب
آخرین باری که چیزی نوشتم دهم مرداد ماه بود! توی این مدت که نبودم خیلی اتفاقا افتاد
یه زندگی جدید رو شروع کردم. چندتا گرفتاری خیلی بزرگ که از قبل ترها باقی مونده بود و بهشون رسیدگی نمی کردم رو از بین بردم. یه دستی به سر و روی شرکت کشیدم و چندتا تصمیم هم واسه ادامه کار و درسم گرفتم. این ترم دانشگاه درس ورنداشتم تا یه کمی خودم رو از نظر علمی تقویت کنم و بتونم با قدرت بیشتر و بازده قابل قبول تری کارم رو ادامه بدم.
این مدت نت خیلی کم اوممدم و اگه اومدم هم سعی کردم به همتون سر بزنم. امیدوارم کوتاهی من رو ببخشید و بزرگوارانه مثل همیشه با من برخورد کنید.
ماه مهر اینجا هم مثل هر سال با بارون شروع شد. اینجا بودی ماه مهر بوی بارونه و سبزی.
می دونم که می دونید!!
من الان عصبانی ام!
آخه چرا وقتی 10 بار میگم اینجوری نکنید با من! بازم رفتارتون تکرار میشه؟
حس کردم به شعورم توهین شده!
.........................................................
امروز سه بار عصبانی شدم! یک بار کتک خوردم! یک بار کتک زدم! از سر قلدری و انتقام کتک نزدم! دفاع از خودم بود! طرف زد به جلوی ماشینم ، پیاده شدم گفتم واستیم افسر بیاد! اونم پیاده شد، نه گذاشت نه برداشت خوابوند زیر گوشم! گفتم چرا میزنی؟؟ اومد مشت بندازه! (نه اینکه قد قوارم نشون نمیده که بزن باشم!) لگد خورد! دوباره اومد مشت بندازه! اینبار چندتا لگد خورد ! رفتیم کلانتری، (ببین پامون چطوری به کلانتری باز شد!!) یه خورده طرف کری خوند! افسر نگهبان هم شرح ماوقع رو از اون سربازه که اونجا بود شنید، به طرف گفت اگه بفرستمتون دادسرا اون طرف باید جریمه شه ! و اونم دید که اوضاع جور دیگه ای شده! بیخیال شد و من هم بیخیال!
* اگه یک بار قبلش عصبانی نشده بودم مطمئنم که هیچ وقت نمی زدمش!
این روزا چقدر داره زدن یادم میاد! هر چند خیلی نارحتم که زدمش! از من بعید بود!
** دلیل سوم عصبانی شدنم! این بود که چرا عصبانی شدم!
حالا شما فکر میکنید رفیق کیه؟
............................................
دلم واسه بعضی از رفیقام خیلی تنگ شده، بعضیاشون رو میدونم دیگه نمی بینم هیچ وقت! بعضیاشونم نمی دونم که می بینم یا نه! ولی سعی میکنم همشون رو با چشای بسته ببینم گاهی!
*چرا بعضی رفاقت ها گاهی خیلی سخت میشه؟؟؟
**کسی پاک کن نداره؟؟؟؟
بزرگترش رو که خریدم ، دوست داشتم جک هم داشته باشه! جک دارش رو خریدم! ولی هیچ حسی نداشتم! چون هیچ حسی از نشستن روش نداشتم!! اینا گذشت....
امروز صبح توی دفترم داشتم فکر میکردم و به پشتی صندلیم تکیه دادم ، اینقدر رفتم توی فکر یکی که زیادی به چیزی که نباید تکیه کردم!!! وقتی به خودم اومدم روی زمین بودم و منشی و آبدارچی!! بالا سرم!
به صندلی های دنیا نمیشه تکیه کرد!!
.........................................
راند سوم :تمرکز خیال!
یه مدته گوشیم جا می مونه! یا توی دفتر! یا توی ماشین! یا توی خونه و....
چند روز هم هست دنبال لامپ حبابی با مصرف 25 وات میگردم!! کسی نداره؟؟؟
دیمر چراغ مطالعه ی توی خونه خراب شده!
شماره ی چشمم هم رفته بالا!
تمرکز خیالم کم شده! شاید...
...........................................
راند چهارم: فال کتاب!! دوباره!
این فال کتاب بود که قاصدک گفت!
دوباره انجام دادم! انگاری این رابینز پیله کرده اساسی!!
این دفعه UNLIMITED POWER
حداقل یه تنوع داره! زبان اصلیه!!
راستی سوادم کم شده! SQL داره یادم میره!!
...........................................
راند پنجم: ناک دَون!!!
زدم توی چونش! فکر نمیکردم بخوره زمین! داور تا 10 شمرد! بلند نشد! کارش تموم بود!
این آخرین باری بود که برای انتقام یه نفر رو زدم! به پشت افتاده بود روی زمین! وقتی دستم بالا رفته بود اصلا" یادش نبودم! دستم که اومد پایین، دیدم هنوز افتاده و هنوز کسی حق ورود به شیابجانگ رونداره! رفتم بالا سرش، خون روی زمین بود و با دست چونش رو گرفته بود! فکش جادر رفته بود! از دهنش خون میومد!
از خودمم بدم اومد! چون برای مسابقه پا ننداخته بودم! انتقام ضربه ای بود که دوماه قبل به من زد!
واسه گرفتن مدال هم نرفتم توی جایگاه! و قسم خوردم دیگه هیچ وقت هوگو نپوشم!!
و اینجوری بود که خودم رو ناک دَون کردم!
* امروز صبح که دیدمش و با هم کلی خندیدیم ، یاد اون روز افتادم!
** از اون جریان 6سال میگذره! و من و یاسر خیلی با هم رفیقیم!
...............................................
*** از یکی خبر ندارم! نمی دونم چرا خبر نمیده از خودش تا نگران نباشم!
از یکی هم خبر دارم و نگرانشم!
**** از این قاصدک کسی خبر نداره!؟؟؟
من و خودم دو تایی می خوایم بریم اونجا!! وقتی رسیدیم اونجا، دیگه اونجا اونجا نیست! میشه اینجا! و اونوقت اینجا میشه اونجا!
آدما همیشه می خوان برن یه جایی غیر اینجا!
..............................................................
گفتم یه مدت نیستم
نوشته ی بالا رو هم که اینجا و اونجا نوشتم فقط بخونید!
راستی! تا یادم نرفته بگم " خدا همین نزدیکی هاست"
..................................................................................
نوشته ست دیگه! خواستم بگم احوالات این روزهام رو!
از زمان بدم میاد!
سردرد داره منو دیونه میکنه!
..........................................................
امروز برگه ها ی بچه ها رو رفتم گرفتم! 7-8 روزی میشه امتحان دادن، 45 تا برگه تصحیح کردم! 3تا 20 داشتم؛ دچار ای ول گفتن شدم به بچه ها؛ 5تا افتاده! که 3تاشون رو پاس میکنم، اون دوتا هم 9/5 .
این تازه یه درس بود! مونده تا با تصحیح اوراق بنده اوراق شم!
خداوند به تمام طالبان علم رحمت بفرستد.
چشام رو بستم، دستم رو کشیدم روی قفسه کتابخونه! دو ردیف بالا، پنج تا پایین، باز یکی بالا و بعد نمی دونم چندتا بالا و پایین.
یه کتاب اومد زیر دستم. "بسوی موفقیت بی پایان" از آنتونی رابینز!!
دوباره می خونمش! ارزشش رو داره، هر چند دوست داشتم این انتخاب یه کتاب دیگه باشه. خواستین شما هم بخونید.! (فردا صبح می خونمش!)
*امروز عکس یکی رو دیدم که از ته دلم دوستش دارم!!!
کاش آرزو هایی کنیم که بعدها وبال گردنمون نشه!
................................................................................
* من این شب رو سالهاست که می شناسم، ولی توی ایران، روی زبون افتادناش رو میشه تا حدی مدیون یه نفر دونست که شاید توی حال و هوای این روزا خیلی به یادش نمیافتیم.
جای فرزاد این شبا خالیه.
هر چند خودم کلی بهش ایراد وارد می کردم و می گفتم نقص داره خیلی کاراش! ولی کیه که بی نقصه؟؟
** درسته که دوست دارم فقط این آرزو رو بگم! ولی این شبا بیشتر حکم یه سکو رو دارن، وگرنه امشب هم شبی است از شب های خدا! ولی علامتگذاری شده تا یادمون باشه، یه همچین شبی می شه خودمون رو خالی کنیم، اگه نه که خدا همه ی حرفامون رو می دونه.
این الحسن این الحسیناین ابناالحسین صالح بعد صالح و صادق بعد صادق....
این البقیة الله التی لاتخلوا من العترة الهادیة این المعد لقطع دابر الظلم این المنتظر لاقامة الامت و العوج...یا مولی و الی متی و ای خطاب اصف فیک...
به امید شنیدن فریاد انا بقیة الله و درک کردن آن روز که انشاالله خیلی هم دور نباشه.
...................................................................
متن دعای ندبه به همراه ترجمه
دانشجویی که سلاحش قلم است! آیا لازم است برای مقابله با او ارتش هم وارد عمل شود؟
می خواهم بدانم نیروی مردمی بسیج ضابط کدام ارگان است؟ آیا ضابط قضایی عام است؟ اگر بله! چرا آموزش کافی نمی بیند؟!
چرا اینگونه وارد عمل می شود؟ چرا امنیت فکری دانشجویان برای امنیتی کردن فضای دانشگاه بهم می ریزد؟
چرا امتحانات دانشگاه مازندران برای امنیت دانشجویان و آرام سازی فضای دانشگاه معلق نشد؟
من سوال دارم!
چرا جناب پروفسور علیزاده رئیس محترم دانشگاه مازندران در تمام مدتی که به دنبالشان بودیم تا قائله را بخواباند در دسترس نبود؟
مسئولین محترم ایمان بیاورید که مسئولید!
مسئول خوب بودن فقط شعار دادن نیست!
سیاستمدار بودن فقط شعار نیست! کیاست لازم دارد، و خیلی چیزهای دیگر، چرا مقام اول اجرایی کشور در مراسم به اصطلاح جشن میلاد زهرا(س) به آشوب ها دامن می زند؟ و جالب آنکه آشوب ها به نام دیگری ثبت می شود!!
مردم ما متوجه می شوند دیگر انسان خوب بودن، یقه ی بسته و استفاده از عطر تیروز نیست!
امیدوارم دیگر به ساحت دانشگاه توهین نشود، و این انتظار قبل از هر کسی از دانشجویان است،
18 تیر 78 هنوز در ذهن ها هست!
دوست دارم بدانم دولت محترم! با عوامل 25 خرداد88 چه می کند!
کوی دانشگاه ، همچون ناموس فرهنگی دانشگاهیان ایران است. و دانشگاه والد برتر این ناموس.
از ارزش ها دفاع کنیم.
......................................
راستی، سردار جوان مملکت ما! امیر سرتیپ یکم پاسدار احمدرضا رادان ، با آن همه سابقه ی مدیریتی درخشان، در مبارزه با افراد ناشناس و مخل آسایش ، کجاست تا با مخلین آسایش مردم طرحی یا برنامه ای بدهد؟ یا اینکه بگوید این ها که معلوم نیست نظامی اند یا نه! ولی امکانات نظامیان را دارند! چه کسانی اند؟!
آقای سردار رادان، سردار احمدی مقدم، و سرداران رشید ایران! ایمان بیاورید که شما در این امور نیز مسئولید.
لینک های زیر رو حتما ببینید.
خشونت تمامعیار و سرکوب وسیع در دانشگاهها؛ چرا و با چه هدف؟
ملک با کفر می ماند ولی با ظلم نه!
ولی فقیه من، تو را دوست دارم، تو را که زیبا می خندی! تو را که زیبا سخن می گویی، تو را که چون منی! تو را دوست می دارم، نه چون رهبری! نه چون سیدی! نه چون ،چون منی!
تو را دوست دارم، چون آرامی، و خیلی چون های دیگر!!
رهبر عزیزم، شما که مردم را می دیدید! نمی دیدید؟ رنگ سبز را! نمی دیدید؟
شما که می شنیدید! حرفهای عالیجنابان را نمی شنیدید؟
شما که حس می کردید! درد مردم را حس نمی کردید؟!
چرا نام شما ابزاریست برای سرکوب هر کسی که حرفی می زند؟ چرا نام شما با یک پیشوند "ضد" به عنوان برچسبی بر پیشانی کسانی می نشیند که شما را دوست دارند؟
شما که منافق را خوب می شناسید! حرف نمی زند! از پشت خنجر می زند! بر پشانی منافق هم می نویسند " ضد ولایت فقیه" و اکنون برچسب ساخته اند! برچسبی که از جایش کنده هم نمی شود! بر چسبی قرمز! با عنوان " ضد ولایت فقیه " و بر پیشانی دوستان شما و ملت می چسبانند.
رهبر من! تو آنی که من راهرو تو هستم و بودم! چون با خود این استدلال را داشتم که تو حتی اگر من نبینم هم آنقدر راه را میدانی که اشتباه نروی و هم آنقدر سخاوتمندی که مرا به راه درست میبری!
رهبرم! این روزها اتفاقاتی افتاد که حرفهای بعضی دیگر را که قبلا می شنیدم جدی گرفتم!
یادم می آید روزی در دانشگاه سوالی شنیدم! جواب دادم!
جوابی از روی مطالعه! فردا به محض ورود به دانشگاه حراست مرا فراخواند! که چرا دیروز جواب دادی!؟
رهبرم! دانشگاه محل بحث است، و من انسانی هستم آزاد، به آنها گفتم پاسخ این است و آنها برچسبی در دست آماده بودند تا پیشانی ام را قرمز کنند! برچسب را چماق بر سرم بکوبند! و به من گفتند " اینها ضد ولایت فقیه است، شما ضد شریعت هستید"!!! اینها را چه کسی گفت؟ کسی که می شناسمش! کسی که بارها در جوانی اش مست بودنش را با چشمانم دیده ام و از بد مستی اش موقع تذکر دادن به او مصون نبوده ام! کسی که حتی پدرش نیز مانند او بوده است!
و من کی ام؟ هر چند از قدیم گفته اند " از فضل پدر تو را چه حاصل..؟" ولی می گویم، از فضل پدر مرا کتابخانه ای حاصل شده است، مرا بینشی حاصل شده است و خیلی چیز! های با ارزش دیگر!
من ! کسی که هم تحصیلاتم دانشگاهی است هم حوزوی! من که مرا آیت الله زاده می دانند! و شما هم می دانید!
رهبرم! شما ولی فقیه اینها نیستید! چون سخنان من در تناقض با شما نبوده و نیست، ولی چرا ؟ چرا؟ و باز هم چرا؟
چرا انقلاب به این سو می رود؟ آیا باید فاتحه ی انقلاب را بخوانیم؟ شاید بله!
کودکانی که هنوز فرق گفتار و نوشتار را نمی دانند! و خیلی چیز! های دیگر!
رهبرم! نامه ی یک نفر که تنها در میان شاید 5میلیون نفر خواننده داشته باشد اوضاع را متشنج می کند یا سخن گفتن در رسانه ی به اصطلاح! ملی!؟ که بعد از کمی فروکش کردن باز هم به اصطلاح آشوب در محل همان به اصطلاح آشوب! گفته می شود؟
رهبرم! شما هم رهبری داشتید! آیا ایشان هم اینگونه برخورد می کردند؟
رهبرم! شما مدام نام رهبر خود را می برید، در حالی که این روزها کمتر کسی نام شما را مدام بر زبان دارد!
یادتان می آید؟ چهار سال پیش عده ای گفتند" ما با براندازی نرم نظام مقابله کردیم و پیروز شدیم" براندازی نرم یعنی چه؟ براندازی؟ از سوی چه کسانی؟ کسانی که همان رهبر شما فرمود زنده اند تا نهضت زنده است؟ یا کسی که همان رهبر شما او را فرزند فاضل و دانشمند خود خوانده بود؟
چرا دیگر در کتابهای درسی بخشی از وصیت نامه ی آن رهبر بزرگ نیست؟ و چرا آن رهبر بزرگ را با کوچکی کاملا" کوچک مقایسه می کنند؟ آن هم قیاسی که به راستی مع الفارق است!
رهبرم! اگر بگویم ، این شمارشی که بود دریاییست! می توانم گفته ای که از بزرگی حدود 9سال قبل شنیدم برایتان بگویم!
" دریا هر کسی را می برد! ولی نهایتا اگر با دریا نباشد، همین دریا جنازه اش را پس می دهد"
رهبرم، دریا با بیگانه اش شوخی ندارد!!
..............................................................................
* اگر پست رو نخوندین نظر ندید لطفا"